تبليغاتX
شبهای جدایی



























شبهای جدایی

♫ وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی ♫♫ تا با تو بگویم غم شبهای جدایی ♫


 

* بنده الان سرکار تشریف دارم. هفت سال لیست بیمه ی چند تا شرکت رو بستم حتی یکبار هم برگشت نخورد. اما اینجا که اومدم همکار محترمم این کار رو انجام میده و تا الان یکبار هم نشده لیستش برگشت نخوره! الانم داره داد میزنه و میگه: مسخره ها! هر بار لیستمو برگشت میزنن! . خوب به من چه! یعنی واقعا هیچ پیچیدگی نداره وا! نمی دونم والا!

* تو بی کسی خودم موندم به خدا! یعنی از صبح به هر دری زدم دو نفر آدم پیدا کنم همراهم بیان سفر پیدا نشد که نشد! موندم چطور مردم سه سوته اراده می کنن و سفرشون انجام میشه. یعنی هیشکیا! احساس بیچارگی بهم دست داد! راستش یه کمم سرم درد گرفت... تازه یه کار دیگه هم کردم. نمی دونم چرا! شاید می خواستم خودمو تو این موقعیت قرار بدم و ببینم چیکار می کنم.

زنگ زدم ابوذر. گفتم یه نرخ خوب داریم. گفت خبرتون میدم. شده بود اون حالتهایی که یکی با شنل سیاه از این ور می کشیدم و یکی با شنل سفید از اون ور. سیاهه می گفت اگه گفت می خوام بهش بگو دیر خبر دادید و قاه قاه بخند. و سفیده می گفت: همونی باش که همیشه بودی. آخرم سفیده برنده شد. قبل از زنگ زدنش تصیمیممو گرفتم. زنگ زد و گفت: راستش موقعیت خیلی خوبیه و خیلی هم مناسب و ارزونه اما باور کنید الان همینشم برام سنگینه و نمی تونم. گفتم: اگه بخواهید می تونید یکی دو ماهه پرداخت کنید. اما به هر حال نخواست. کلی هم تشکر کرد. وقتی قطع کرد بهش اس ام اس دادم: ملاحظه بعضی چیزا رو نکنید. اگه کسی می خواد موردی نداره. جواب داد: ممنون.لطف شما همیشه شامل حال ما بوده.

بعدش یه کم تو فکر رفتم و یه کم احساس حماقت بهم دست داد. اما خدایی همونطور که به خیلی از دوستام و فامیلا (روغن نه ها! فامیل ها) خبر دادم دلم نیومد بهش نگم. مخصوصا وقتی یاد دعاهای اون دفعه اش افتادم و اینکه خیلی بهش خوش گذشته بود و حسابی جلو خانواده ی زنش آبروداری کرده بود... بی خیال. اتفاقا خوب شد. بذار هر کی هر رفتاری می خواد داشته باشه. من که نباید عوض شم. من خودمم.

* راستش هنوز تو فکر خوابم هستم. جالبه که یه ذره هم تعبیر خواب بلد نیستم و هر چی خواب می بینم مجبورم از کنارش به سادگی بگذرم.

 

 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 | | یاسی | |

 

* دیشب داداش کوچیکه گفت که تو هتل... اجرا دارن. نشست رو تختم و یه کاغذ گذاشت جلوش که اسم شش تا قطعه بود که باید برای اجرا آماده می کرد.

شب از خدا خواستم همین ته مونده های مهم بودن بعضی چیزا رو هم ازم بگیره...

...تو یه محیطی بودم که تو خوابهای قبلیم دیده بودمش. خیلی برام آشنا بود اما موضوع اون خوابم یادم نمیاد. یه جایی بود پر از سنگریزه... یه جایی که فضای باز یه ساختمون بزرگ و قدیمی بود مثل یه قلعه! جمعیت تو فضای باز و تو همون سنگریزه ها داشتن اجرای زنده ی موسیقی رو نگاه می کردن. داداشم اجرا داشت. توی ایوان قلعه نشسته بودن. پارت اول رو که اجرا کردن یهو بارون شدیدی گرفت! به حدی شدید که در عرض چند ثانیه لباس همه خیس خیس شد! در قلعه رو باز کردن و جماعت همه هجوم بردن داخل قلعه. در باز شد و به سرعت هم بسته شد. باز موندنش خیلی طول نکشید اما من فقط داخل رفتن مردم رو نگاه می کردم و زیر بارون ایستاده بودم. لحظه های آخر بود و در تقریبا بسته شده بود که یکی از نگهبانها دستمو کشید و منو هم وارد قلعه کرد. ازدحام زیاد بود. نوازنده ها مثل قسمت قبل که جمعیت بیرون و تو فضای باز بودن تو ایوان قلعه نشسته بودن. به همون سمت! و این در حالی بود که مردم همه داخل قلعه و پشت سر نوازنده ها نشسته بودن!

من کنار یکی از همکارام که خانوم مسنی هست و خیلی خیلی هم مهربونه نشسته بودم. سمت راست نوازنده ها. مردم می رفتن و میومدن و بعضی وقتها جلو دیدمون رو می گرفتن. در هر حال چون ما پشت سر نوازنده ها نشسته بودیم صورتشون رو به وضوح نمی دیدیم. اجرا شروع شد. اما من صدای ساز داداشمو نمیشنیدم! یهو صدای ویولن سولویی بلند شد! همه ی تنم یخ کرد! یه صدای محکم و با صلابت! که همه جا طنین می نداخت! چشم انداختم و همون لحظه صورت اونو که تا حدی برگشته بود دیدم! خوب می نواخت اما قطعه قطعه ی شاد و در عین حال مسخره ای بود. تو خواب ملودیش خوب تو ذهنم بود اما حالا نه. انگار کاملا طنز و مسخره بود. الان که می نویسم یاد مبحث "شوخی و طنز در موسیقی" میفتم. یه اجرای عالی و در عین حال مسخره! کنارش یه خانوم نشسته بود که اون داشت باخنده بهش اشاره می کرد بخونه.خوندن که نه. یه جور صدا درآوردن بود. مثل صدای زنی که درد زایمان داره و ناله می کنه! زنه نمی تونست درست صدا بیاره و اون بهش اشاره می کرد. اینا رو تو یکی دو ثانیه دیدم و سریع سرمو برگردوندم. برگشتم که نه من ببینمش و نه اون ببیندم. حالم اصلاخوش نبود. اجرا که تموم شد همه کف زدن و نوازنده ها بلند شدن و برای خارج شدن از ایوان اومدن سمت ما! سر من درست به جهت مخالف اونا می چرخید تا نبینمش و... و نبیندم. وقتی رسیدن سمت مخالف ما همکارم بلند شد و سلام کرد. چون فکر کردم داره با اون سلام علیک می کنه بهش با التماس گفتم: تو رو خدا سلام نکنید! تو رو خدا بذارید بره! حیرت کرده بود که چرا من اینجوری می کنم! اما یه صدای دیگه جواب سلامشو داد. بعد که اون آقا رفت به همکارم که متعجب داشت نگام می کرد گفتم: بخشید. فکر کردم با فلانی سلام علیک کردید. از پله های قلعه پایین رفتن... صدای بلندی تو فضا بود که داشت اسمشو می گفت... انگار بارون تموم شده بود...

این در حالیه که حس می کنم تو واقعیت دیگه با دیدنش مشکل ندارم...

 

* پنجشنبه... زنگ می زنم و از ابوذر می پرسم که اگه ابی میاد برم. خونه که می رسم خسته ام. زنگ می زنم آژانس میاد... در ساختمونو که باز می کنم یه پرشیا سفید ایستاده. با تعجب می گم: شما از آژانسید؟! میگه: بله... تودوزی ماشین مشکیه... سریع چشممو از رو دستای راننده که رو دنده است بر می دارم... ابی مثل همیشه عالی می زنه... کنار دستش یه پسره با چهره ی آفتاب سوخته اما آشنا نشسته... آهان! یادم اومد... اون روز کنسرت هنرجویی کنار دست همین ابی تنبک میزد... ابوذر یه جوری شده... مدتیه دلیل رفتاراشو نمی فهمم اما آزارم میده... جوری شده که به خودم شک می کنم که نکنه من یه جوری شدم؟! حس می کنم اصلا نیستم... داره الطاف خانواده شو در حقم کامل می کنه... یاد اون روزی میفتم که چیزی می خواست و همه جوره متوجه من بود... همینه که فردا شبش از خدا می خوام حتی به این رفتاراشونم بی تفاوتم کنه...

* تلفن خونه قطعه! هی درستش می کنن باز قطع میشه. نت درست و حسابی ندارم. ببخشید اگه نمی تونم سر بزنم.

* عید همگی مبارک...

* ممنونم ساره جان. ممنونم عزیزم.

 

 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | | یاسی | |


* هنر بزرگيه كه بتوني به روي خيلي چيزا لبخند بزني... همين حالا وقتي از يكي از شبكه ها داشت تيتراژ سريال "نابرده رنج" پخش مي شد من مشغول خوندن يكي از وبلاگها بودم و بي توجه... يه آن حس كردم يه لرزش خفيف تو تنمه... پنجره ي اتاق باز بود و با وجودي كه ديگه كم كم يك ساله توي اين خونه هستيم بوي روزاي اولشو حس كردم كه برام غريبه بود... اون روزايي كه تازه وسايل رو چيده بوديم و من هر شب عشق مي كردم با ديدن اين سريال و اون شباهتي كه شايد فقط خودم حسش مي كردم... شايد اون چيزي كه فكر مي كني يه شروعه در واقع پايان باشه... وقتي به صفحه ي تلويزيون خيره مي شدم همه ي اون چيزي رو كه آرزوي ديدنشو داشتم اما هميشه شرم مي كردم مي ديدم... اما حالا يخ كردم... ولي چند ثانيه نگذشت كه فقط لبخند زدم... همين...

* يه اتفاق خوب افتاد! قرار شد داداش اميد پيشمون بمونه! البته براي اينكه به كار جديدش هم برسه قرار شد فقط صبحها دفتر باشه. خوب ديگه تو اين چند سال بهم ثابت شده اون با همين يك شيفت حضور هم مي تونه به همه ي كارهامون برسه... راستش خودمو براي رفتنش آماده كرده بودم... مي دونم كه آمادگيشو داشتم هر چند سخت بود... چون به نظرم يه رفتنهايي تموم شدن نيست...



سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 | | یاسی | |


* داداش اميد داره از پيشمون ميره. براي خودش خوشحالم چون موقعيت خوبي براش پيش اومده اما راستش نرفته جاش خاليه... خيلي هم خاليه! مي دونم كه هر چقدر هم ازمون دور شه بازم هست... محبتش هست... تنهامون نميذاره، اما اينجا كه بود دلم هميشه قرص بود... براي همه چي... فقط از اين خوشحالم كه رفتنش براي خودش خوبه... ايشالا هر جا ميره خدا پشت و پناهش باشه، كه هست... مي دونم خدا هميشه هواشو داره... آدم خاصيه... شايد به جرات بشه گفت تنها كسيه كه توي همه ي اين سالها هيچ وقت ازش بدي نديدم و هيچ وقت پشتمو خالي نكرده... نامردي و بي معرفتي تو كارش نيست و وقتي به كسي بگه يا علي تا تهش هست... امروز بهم گفت كه كارش قطعي شده و به رئيس هم خبر داد... سرم يه منگي خاصي داره... حسي كه بهش دارم و حسي كه بهم داره رو نمي تونم توصيف كنم... فقط مي تونم بگم از اون ماجراهاييه كه خدا همه جوره خودش دست اندر كارش بود تا به اينجا برسه... از روز اولي كه باهاش آشنا شدم حدود چهار-پنج سال قبل تا الان و قطعا سالهاي سال بعد... با رفتنش هيچي تموم نميشه...

امروز داداش اميد هم داشت راجع به همون مرد كف بين مي گفت. نمي دونم اون روزي كه اومده بود من حواسم كجا بود كه اصلا متوجهش نشدم! گفت بين شماها فقط من مرد بودم... اومد دستمو گرفت و گفت: تا وارد شدم يه تيك از طرف تو اومد. يه چيزايي تو فكرته و مشغولت كرده كه به همين زودي، ظرف يك ماه - يك ماه و نيم آينده حل ميشه، روش زياد فكر نكن... حله... نيت امام رضا كن... گفت بهش گفتم من به اين چيزا اعتقاد ندارم، گفته حالا خودت متوجه ميشي. ازش پرسيدم اگه شد چه طور پيدات كنم؟ گفته: نيت امام رضا كن من بازم پيدام ميشه. گفت دستمو كه گرفت كف دستشو نشونم داد و خطهاي كف دستش به جاي يك و هشت دو تا هشت داشت! گفت: الان خيلي از اون روز نگذشته كه هم جريان كارم حل شد هم مشكل خونه ام!

پرسيدم ديگه چي گفت: گفت اونجوري كه وايساده بود بچه هاي دفتر يه بخششون سمت راستش بودن يه بخششون سمت چپ(اينطور كه ميگه من سمت راست بودم) گفته: به همين زودي يكي از اين سمت و يكي از اون سمت شيريني مي خوريد! و ادامه داد: يكي از سمت راست، خودشم نمي دونه چرا اما داره دردسر درست مي كنه.

من تو عمرم به اين چيزا اعتقاد نداشتم اما چند تا چيز تو حرفاي آقاهه جالب بود!

يكي اينكه دنبال پول نبوده و يه مراجعه كننده كاري بوده كه همينطور خودش شروع كرده به حرف زدن. و يكي ديگه اينكه حرف امام رضا رو پيش كشيده و اينجوري هم نبوده كه حتي بخواد چيزي رو به بچه ها اثبات كنه! در مورد داداش اميد كه حرفش درست دراومد و اون مورد آخر رو هم كه يكي داره دردسر درست مي كنه بازم درست بود!


* اون كاري رو كه گفتم دارم انجام مي دم نتيجه داد. البته تا حدي... بيشتر مدنظرم بود اما خوب به همينم راضيم. با افزايش حقوقم موافقت شد. تو اين چند سال تا حدودي ياد گرفتم كه چه موقع بايد چه حرفي رو زد. روز اول كه ميشه حدود يك سال و دو سه ماه پيش حقوقم از نصف الانم كمتر بود... كم كم بهش نشون دادم و كم كم حرفمو زدم تا خودش پي ببره هزينه اي كه مي كنه ارزشش رو داره... خدايا شكرت...

* اينروزا يه جور بي نهايت عجيبي شدم! زنگ تلفنم به شدت پر از هيجانم مي كنه! استرس مي گيرم شديد!  از طرف ديگه حس مي كنم خودم درون خودم جا نميشم! نمي دونم بگم يعني چي اما حسيه كه تا حالا اينجوري تجربه اش نكردم...



شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | | یاسی | |


آموزشگاه خيلي خلوت بود. فقط تو كلاس تنبك هنرجو بود و كلاس خودمون. منشي جديده داشت با يه دختره كه مربيه ارفه حرف ميزد. نشستم و منتظر موندم.

ابوذر كه بيرون اومد وسايلمو برداشتم و رفتم تو كلاس. گفت: چه كوكي مي خواهيد؟ گفتم: شور. ساز رو رو ميز گذاشت و اشاره كرد به كولر و گفت: براي شما روشنش كرديما! خوبه هوا الان؟ دوست داريد؟ خيلي بي تفاوت گفتم: بله خوبه. گفت: اگه سرده خاموش كنما! آره؟ خاموش كنم؟(با خنده مي گفت اما جدي جدي همش بينيشو بالا مي كشيد! واقعا مردها خيلي ضعيف هستنا!) گفتم: براي من فرقي نداره. هر جور راحتيد. ديد خيلي تحويل نمي گيرم گفت: من از صبح بيرونم. حسابي خسته ام. خوب بايد يه كم سر به سر شما بذارم تا حالم جا بياد! دلم واشه! محل ندادم و گفتم: منم از صبح بيرونم. از كار يه كم پرسيد و بازم سرد جواب دادم. دروغ چرا؟‌ برخورد اون دفعه اش خيلي برام گرون تموم شد و ديگه تصميم گرفتم اينجوري باشم. اصلا اينجوري بهتره. نمي دونم والا مردم چشونه؟ حتما بايد براشون بري تو قيافه كه مثل آدم برخورد كنن!

شروع كردم چهارمضراب اول دشتي رو زدن. اولش خيلي خوب شروع كردم. بدون مكث تا وسطاي صفحه رو اومدم كه باز نتونست زبون به دهن بگيره و گفت: واي! خيلي خوبه ها! آهان! همينو كه گفت مكث كردم. ادامه داد: منم كه حرف بزنم شما بايد بزني. ادامه بده. مكث كني جريمه داره ها! به حرفاش توجهي نداشتم. خوب ديگه اينم بايد ياد بگيرم كه اگه كسي وسط زدنم هي حرف زد كارمو بكنم. گوشيش زنگ خورد و جواب داد. من زدنمو قطع كردم. اشاره كرد بزنم. منم شلاقي ادامه دادم! چون صدا نمي شنيد مجبور شد بلند شه و بره گوشه ي كلاس منم آرومتر زدم و تا صحبتش با تلفن تموم شه تمومش كردم. اما وقتي اومد گفت من كه متوجه نشدم بازم بزنيد. بازم زدم. بعدش گفت همون وقتم كه صحبت مي كردم شنيدم درست زديد اما خواستم وقتي هم كه من متوجه تون هستم بزنيد.

رفتم سراغ "درآمد اول" و همه رو زدم... يه جاهاييش هي مي گفت مضراب راست... حالا چپ... اولش چيزي نگفتم بعدش گفتم: خوب خودتون گفتيد گوشي بزنم. وقتي گوشي مي زنم كه ديگه مضراب راست و چپشو نمي بينم كه. با حيرت گفت: اينا رو گوشي زديد؟؟؟؟!!!! گفتم: بله. گفت: خيلي عاليه به خدا! من قول ميدم بهتون كه همين الان رديف ميرزاعبداله رو هم مي تونيد بزنيد. دركتون از رديف و حالتهاش واقعا عالي شده! يه جاهاييم كه تو اجرا كم مياريد خودم مي فهمم كه مشكل درك كردنش نيست. دستتون نمي كشه. اصلا دشتي رو كه تموم كرديد رديف رو يه مدت بذاريم كنار و بريم سراغ قطعه. گفتم باشه.

"حاجياني" و "مقدمه عشاق" و "چهارمضراب عشاق" رو هم زدم و خيلي راضي بود. گفت اصلا زدنتون خيلي عوض شده! فكر كنم كلاس ابي براتون فايده داشته. نه؟! اينطور نيست؟ گفتم: چرا. گفت: نه واقعا خوب بوده آره؟ گفتم: خوب مي گم كه بله وگرنه اگه بي فايده بود كسي كه مجبورم نكرده بود برم. بازم اصرار داشت كه زدنم خوب شده كه گفتم: دارم رو دستم كار مي كنم. گفت: چه جوري؟ گفتم: بذاريد به نتيجه برسم بهتون مي گم.

اينو بهش نگفتم شايدم نگم. نمي دونم. اما اون جلسه بي هوا به چيزي اشاره كرد كه تو هوا قاپيدمش و تمام هفته رو رو دستم پياده ش كردم. انگار داره نتيجه مي ده.

بعدش گفت مي خوام يه برنامه بذارم كه نشست تحقيقي در مورد سنتور باشه. از اينور و اونور مطلب گير بياريد تا مطرحش كنيم. يادم افتاد اون اوائل كه يه سره تو نت بودم و با اينترنت ديال آپ هر جا اسم سنتور بود سرك مي كشيدم. فعلا چيزي بهش نمي گم اما كم كم شروع مي كنم تا ببينم چي ميشه.

سازو كشيد جلو خودش و شروع كرد يه كم رديف زدن تا من دستگاهشو تشخيص بدم. اولش كه چون نفهميدم نيتش چيه اصلا توجه نكردم و به همين خاطر اوليش رو نفهميدم. دومي رو درست گفتم و سومي رو كه افشاري بود زد و چون بلافاصله بعدش قطعه "رقص چوپي" رو اجرا كرد به جاي دستگاهش اسم قطعه رو گفتم كه غش كرد از خنده و گفت: دستگاهشو مي خوام بگيد؟ منم قاطي كردم و عوضي گفتم! حالا مي ديدم رو "دو" فرود ميادا! خلاصه آخري رو هم درست گفتم. بي خود و بي جهت كلاسو طولش داد جوري كه فكر كردم من هنرجوي آخريم اما بعد متوجه شدم بازم هنرجو داره.

ازش راجع به ابي پرسيدم كه ببينم فردا مياد يا نه كه همونطور كه خودمم حدس مي زدم فردا نيست و فعلا كلاساش يه هفته در ميون با من شده.


* يه توضيح رو واجب مي دونم. هر وقت مطلب گنگي مي نويسم لزوما به اون مربوط نميشه. الان نمي تونم بعضي چيزا رو توضيح بدم چون قطعا سوء تفاهم پيش مياد اما... بگذريم...

* دارم سركار يه كارايي مي كنم كه اگه نتيجه بده خيلي عاليه! نتيجه هم نده چيزي رو از دست ندادم. همينو بگم كه اون پيشنهاد كاري خيلي اثربخش بود... بعضيا فكر مي كنن همين كه خرشون از پل گذشت ديگه تمومه. به خدا آدما نياز به هم دارن و سرو كارشون به هم ميفته. اي خدا...

* كلاس من و هر كلاس ديگه اي يه جورايي تعامل دو جانبه است. اين فقط من نبودم كه از استاد چيز ياد گرفتم. به اندازه ي كافي هم حرمت استادي رو نگه داشتم و بازم نگه مي دارم. اما اگه رفتار من تغيير كرده نتيجه ي تغيير خودشه. بازم بايد زمان بگذره... اينجا آخر دنيا نيست...



پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | | یاسی | |


* امروز يه هديه ي غيرمنتظره گرفتم! و بر خلاف وقتايي كه آدم تو همچين موقعيتهايي قرار ميگيره نه تنها خوشحال نشدم كه حسابي هم دلخور شدم... وقتي دقيقا بدوني منظور هديه دهنده چي بوده و فقط و فقط خواسته با اين كار يه خط قرمز بكشه رو همه ي اشتباهات گذشته اش و صدالبته نه به منظور جبران! كه به منظور صدور مجوزي براي اشتباهات آينده و بستن دهن تو، قطعا خوشحال نميشي... فقط كافي بود چند دقيقه بگذره تا آش همون آش بشه و كاسه همون كاسه...

خدايا اگه تو هم نمي ديدي كه ديگه واويلا بود...


* وقتي حرفاشو مي شنوم دنبال چيزي نيستم، فقط مي شنوم... از اول هم مطمئنم بازم دروغ گفته... و چقدر اين قصه ي بهار و تابستون و وعده وعيدها تكراريه... به خودت هم مي توني دروغ بگي؟ ديگه حتي دلم هم نمي سوزه...


* خيلي سخته اما نه به اندازه ي اون همه سال سختي... خوب كه شنيدم... و خوب كه از دهنت در رفت... حالا همونو انجام ميدم... شايد هم بهت نگفتم كه جريان چي بوده و چرا اينجوري شد... آخه مي دوني؟ تو هم غريبه اي...


* روبروم ايستاده... تو همون اتاقكي كه هر بار به اجبار قدم توش مي ذارم ياد اونروزا خفه ام مي كنه... حرف كه مي زنيم مدام چشممون به همون گوشه است كه مي نشستم... همون روز... ميگه يادم نميره چه حالي بودي... خراب... خراب... مي گم شما فقط سوختنمو مي ديدي ولي من مي سوختم... درسته اطميناني نبود اما چيزايي بود كه منو وادار به اين كار كرد... بعدش بيشتر حس تلخم از نبودنش نبود شايد... از بودن خودم بود... از خودم بدم ميومد... فكر مي كردم بدترين دختر دنيام... فكر مي كردم همه چيم رفته... فكر مي كردم ديگه اعتباري ندارم... ديگه هيچي ندارم... اما حالا... درسته اونروزا گذشته اما حسم ديگه به خودم اونجوري نيست... فقط خودم مي دونم... گفتم و سرش پايين بود از حرفي كه زدم... اما من سرم بلند بود...



دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | | یاسی | |


به يمن وظيفه شناسي همكاران گرامي كارهايي رو كه بايد ظرف يك هفته انجام مي دادم قلمبه شد رو هم و امروز تا ظهر حدود صد و چهل پنجاه ميليون! صورتحساب زدم. كه بايد شنبه و يكشنبه هم بشم شر خر و وصولشون كنم...

القصه امروز هم حكاياتي داشت براي خودش...

حدود دوازده ابوذر بهم زنگ زد! اين هفته كلاس نداشتم و برام عجيب بود! وقتي جواب دادم گفت ابي اين هفته خواسته بياد كلاس و اگه خواستيد شما هم بياييد سر كلاسش. گفتم باشه. اين تا اينجا...

تا ظهر بيشتر سرم پايين بود و مشغول كار بودم. كمتر اطراف رو نگاه مي كردم. يكي از بچه ها از سر ميزش بلند شد و اومد پيشم و گفت: به سلامتي، تبريك مي گم. گفتم: براي چي؟ گفت:‌ اين خانومه رو كه روبروم نشسته بود ديدي؟! گفتم: نه حواسم نبود. گفت: حسابي ازت خوشش اومد و شماره گرفت زنگ بزنه براي خواستگاري! هاج و واج مونده بودم! گفت: پرسيده چند سالشه؟ منم گفتم والا نمي دونم. گفتم: اي داد! كاش گفته بودي من هميشه دردسر دارم! گفت: چرا؟ گفتم: حتما ازم كوچيكتره. هميشه همينطوره. وقتي ازم پرسيد حالا مگه چند سالته؟ و جواب دادم با خنده گفت: خوب حقم دارن اصلا بهت نمياد! خلاصه اينكه خانوم محترم مي پرسه چه جوري مي تونم باهاشون صحبت كنم و ايشون هم مي گن: زنگ بزنيد دفتر بگيد خانوم ياسي بچه ها وصل مي كنن.

تا ظهر كلي سر به سرم مي ذاشت و تا يه كلمه حرف مي زدم سريع يه عروس خانوم مي بست به اسمم. ظهر موقع رفتن بسكه خسته بودم نمي تونستم بلند شم! كيفم تو بغلم بود و نشسته بودم. همين خانوم فرمودن: چرا نمي ري خوب؟! گفتم: مگه نگفتي قراره زنگ بزنه! من تا شنبه همينجا مي شينم تا زنگ بزنه!

يه توضيح اينجا بدم تا برسيم به يه قسمت ديگه اش...

بچه هاي دفتر ما تو دو تا بخش مجزا هستن. يعني من فقط اينجا ديدم كه تا اين حد تفكيك شدن. دو سمت دفتر هم مي شينيم. حساب كتاب و همه چيمونم جداست. تو بخش ما فقط منم كه مجردم و تو بخش اونا سه تا مجرد داريم. يكي از بچه ها كه جريان خانومه رو شنيد گفت: يادته چند روز پيش يه كف بين اومد دفتر؟! گفتم: نه! حالا من هر چي مي گفتم والا نديدم بلا نديدم! باورش نمي شد! خلاصه گفت آقاهه گفته به همين زودي يكي از اين ور و يكي از اونور ميره... (يعني مزدوج ميشه) خوب ديگه اينم شاهد از غيب!


خونه كه رسيدم ديدم پلكام داره سنگين ميشه، يه فنجون كافي زدم تو رگ و نشستم پاي كامپيوتر و بعد ديدم حالمم خوش نيست. براي اينكه خودمو سرگرم كنم ناخنهامو كه نفهميدم كي اينقدر طويل شدن! واه و واه و واه!!! لاك زدم... يه كم ديگه وقت گذروندم و بعد رفتم... دلم درد مي كرد و بي حس بودم... خواب هم كه مدام دست نوازش مي كشيد روي چشمام... وقتي رسيدم در كلاس باز بود و ابوذر داشت يه تيكه رو براي چند تا پسر كه وايساده بودن توضيح مي داد...  تو يه نگاه گذرا ديدم كه يكي از اون آقايون محترم شخص شخيص هادي خان هستن! به همين دليل زود رو يكي از نيمكتها نشستم و مثل بچه خوبا سرمم انداختم پايين كه يعني من هيچي نديدم! چند ثانيه نشد كه گروه محترم آقايون بيرون اومدن و در كلاس بسته شد... همينجور كه سرم پايين بود مي ديدم كه همشون يه چيزايي دستشونه. احتمالا اجرايي چيزي داشتن و اومده بودن براي هماهنگي و اين برنامه ها. گفتم خوب خوب شدا! الان ميرن و تموم... اما يهو با صدايي ميخكوب شدم! صداي هادي خان تو هال طنين انداز شد كه... سلام خانوم ياسي... ديگه نمي تونستم بگم نديدم چون به وضوح شنيدم! منم پاشدم و سلام عليك كرديم و زيارتشون قبول شد و رفتن...

آخي... عاشقي هم عالمي داره ها! من كه كلا درك نمي كنم يعني چي اين كارا!!! (آيكون يك دروغگوي بالفطره! با دماغي به بلنداي نيزه ي پرش پرندگان!) اما يه چيزي حس مي كنم و اونم اينه كه به فرض هم كه ايشون حسي داشته باشن هيچ وقت به زبون نخواهند آورد... شايد فقط در حد يه حس خاموشه... چه مي دونم والا من مردا رو نميشناسم...

بيرون نشسته بودم كه ابي از تو يه كلاس ديگه اومد بيرون و يه كم از درسام پرسيد. وقتي رفتيم تو كلاس ازم خواست بشينم و بزنم. بهش گفتم كه من اين هفته كلاس نداشتم و تازه ظهر هم خبر دار شدم براي اومدن و آمادگي ندارم اما اصرار كرد بشينم. منم يه ذره از درآمد دشتي رو زدم كه همين موقع ابوذر يه لحظه اومد داخل تا چيزي برداره و گفت: به به! غوغا كرديدا! راستش خيلي مسخره بود! ديگه مي دونم اين حرفاش چرته. چون من حتي يه جمله هم نزده بودم! بيرون كه رفت در مورد دستم با ابي صحبت كرديم. چهار و نيم ابوذر اومد و من بلند شدم تا ابي بشينه كه وقت كلاسشو نگيرم. مثل هميشه درسشو عالي زد! اين وسط ابوذر هر چي نمك مي ريخت در حد يه لبخند جواب مي دادم. مثلا هي سر و صورتشو كج و كوله مي كرد و تا نگاش مي كردم مي گفت نگام نكنيد عطسه ام مي پره! كه دفعه بعد نگاش نكردم و رفت تو تراس و عطسه كرد. يا مثلا مي گفت فلان درس رو هنوز به كسي درس ندادم و فعلا به ابي درس مي دم و بعد منو نگاه مي كرد و مي گفت: البته بعدشم به شما كه از قديميها هستيد. فقط نگاش مي كردم. تازه بين صحبتها فهميدم كه ابي خودش وقتي به ابوذر زنگ زده كه اين هفته مياد كلاس ازش خواسته به منم بگه تا بيام. بازم ايول به معرفت اين بچه! نمي دونم فهميد يا نه اما به هر حال ديگه برام اونقدرا مهم نيست كه حتي نگران اين باشم كه چي فكر مي كنه. من خودمو شناسوندم. برداشتش به خودش ربط داره.دوران خيلي چيزا تموم شده...

بعد از كلاس ابوذر رو به من و ابي گفت اين ساعت هنرجو ندارم اگه دوست داريد تو كلاس باشيد. من دوباره رفتم پشت ساز و ابي بادقت يه استاد دلسوز حركات دستمو زير نظر داشت. برام مهم نيست كه هفده-هيجده ساله است و كم سنه. از هر كي بتونم چيزي ياد مي گيرم. بهم گفت: اينايي رو كه مي گم خوب گوش كنيد به هر حال استادا هميشه همه چيزو به آدم نميگن... خوب شيوه شونه ديگه...(خواستم بگم يه چيزايي كه خوبه! تو مي دوني با نگفتن چيزاي مهمي كه بايد، با زندگي من چه كردن؟!) خيلي با هم حرف زديم اما وقتي شنيد كه براي دستم چيكارا كردم و هر راه حلي داد بهش گفتم كه قبلا انجامش دادم يه آن خيره نگام كرد و گفت: مي دونيد؟!... خوب يه چيزايي دست خود آدمه، مثل تمرين كردن... اما اين مشكل دست شماست كه نميذاره اونجوري كه بايد بزنيد... يعني دست خودتون نيست... شايد يه وقتايي نبايد... شايد نميشه...

اين حرفاش به جاي اينكه نا اميدم كنه باعث شد مصمم بگم: اما اراده آدم از پس همه چي بر مياد. من به استاد اعظم هم گفتم دست من بايد درست شه. بايد! من كوتاه نميام...

ترس اون نتيجه ی كم سن بودنش بود و ايمان من نتيجه ی تجربه ام... اينجا از اونجاهاييكه بايد با چنگ و دندون ازش دفاع كنم. من راه آسوني رو طي نكردم كه به اين راحتي دلسرد شم. بازم ميگم دست من بايد درست شه!

آخرش به شوخي گفت: اما اون ناخنهاتونم اگه كوتاه كنيد خيلي تو زدنتون اثر داره ها! (آخه بيچاره هر چي مي خواست مضراب رو بين انگشتام ببينه نمي تونست و نرمه ي انگشتام كاملا استتار شده بود! اما واقعا يهو پيش اومد وگرنه يه كم كوتاهشون مي كردم و مي رفتم...)


* دوستاي گلم Xبانو حالش خوبه. ممنونم بابت نگراني و احوالپرسي هاتون.

* خوابو برام تعبير كردن. خيلي سنگين بود! شايد بهتر باشه ننويسم. اما من لياقت اين همه لطف رو ندارم.



پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 | | یاسی | |



* نمی دونم این خاصیت هوای بهاره یا اینجوری طبیعیه اما یه چیزی که جالبه اینه که مدتیه حتی به فکر فراموش کردن هم نیستم. اتفاقات از ذهنم نمیرن و تلاشی هم برای رفتنشون نمی کنم. فقط با یه دید دیگه بهشون نگاه می کنم.

شاید اگه پارسال و روزای اول اردیبهشتو و اون اتفاقهای بعدش نبود همون موقع تموم شده بود. چون خودم دوماه قبلش به خودم حسابی شوک دادم و یه سم زدایی اساسی کردم... اما خوب حکمت خداست هر اتفاقی میفته. مخصوصا اتفاقاتی که خودت می دونی توشون دخالتی نداشتی... در هر حال این روزا بی هیچ تعارفی مدام پارسال تو ذهنم میاد... دیروز... امروز... فردا... بهار دلکش...

* به خاطر تشویقهای بی دریغ استاد! این هفته اصلا حوصله ی زدن ندارم... جمعه عصر تازه کوک سازو عوض کردم و شنبه هم یه چیزی در حد دم موش زدم و یکشنبه هم که داداش کوچیکه اجرا داشت و کلا نبودم, تازه دیشب شروع کردم... هر سری دیگه این روزا تمومش کرده بودم و فقط رو حالتهاش و سرعتش کار می کردم...

یه وقتایی از خودت که بدت میاد دلیلش بی مهری بقیه آدماست... یعنی حس می کنی هر کاری کردی قدردانی نشده مونده و این بهت حس پوچی می ده. از این بدتر اینه که به سرت می زنه دیگه حتی اگه دیدی کسی به حال مرگ هم رو زمین افتاده بی خیال و سوت زنان از کنارش رد شی... می دونم چرت می گم اما... بی خیال... اینو فقط راجع به اونا نمی گم تو محیط کارم همینه... سینه سپر می کنی و همه جوره هوای یکی رو داری بعد حتی جواب سلامتم به زور میده! خوب وقتی اینجوریه فقط یه چیز به ذهنت می رسه و اونم این که کار تو هست که اشتباهه...

یه چیز دیگه... همیشه مامان بزرگم این شعر رو می خوند...

یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود                                 گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود


* یه چیزایی واقعا آدمو به مرز جنون می رسونه... اما... بی جا می کنه... من تسلیم هیچی نمی شم. "هر چیزی می تواند یک شبه پیش بیاید"


* الان الهام بهم زنگ زد. از آبان هشتاد و هفت که از محل کار اولم اومدم بیرون دیگه ندیدمش. یعنی همه رو دیدم اما الهام رو نه. خیلی بین بچه ها محبوب نبود اما در حق من بدی نکرد و به همین خاطر من دنبال حرف بقیه نبودم. دختر تنهایی بود با کلی ماجرا. خودمم قبول دارم که تا حد زیادی حرفایی که راجع بهش می زدن درست بود اما چون حداقل جلو من از گفتنش شرم می کرد منم به روش نمیاوردم. درسته ندیدمش اما تقریبا هر شب اس ام اس می دادیم یا تک می زدیم. الهام سیده. امروز که زنگ زد گفت یاسی خوابتو دیدم... دروغ چرا که مدتیه خودم خیلی داغونم. یعنی همینو بگم که الان فقط دارم جلو خودمو می گیرم که اشک نریزم. گفت ما هر سال شهادت حضرت فاطمه مراسم داریم و مراسممون امشبه. گفت خواب دیدم اومدی در خونه مون. چادر و مقنعه سرت بود. یه کاغذ بهم دادی و گفتی این دعای منه بده به اون آقایی که براتون روضه می خونه تا اینو بخونه فقط قول بده بازش نکنیا! گفت کلی تعجب کردم که آخه تو که نمی دونستی ما مراسم داریم! بهت گفتم و تعجبمو رسوندم ولی تو هی تاکید داشتی که شما سید هستید و حتما کاغذ رو به اون آقا بده و قول بده بازش نکنی. گفت تعارف کردم بیای تو و تو گفتی سرکوچه منتظرمن و رفتی...



سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | | یاسی | |


از همّه ي دوستاي گلم ممنونم. 

اسم نميارم چون مي ترسم كسي از قلم بيفته اما فقط مي تونم بگم شرمنده ي محبت همتون هستم. چه كساني كه تو وبلاگشون برام جشن گرفتن چه اونايي كه از طريق اس ام اس تبريك گفتن.

من يكي كه دوستامو با دنيا هم عوض نمي كنم.


پ.ن: هيچ وقت سايز مانتوتونو لو نديد! حالا لو مي ديد ديگه كمرتونو متر نكنيد!(مخاطبين خاص دارد!) 



نوش جون همگي. اوريجيناله!



شنبه دوم اردیبهشت 1391 | | یاسی | |


* قربون اوني كه هر جور بخواد رقم مي زنه... عاشقشم... ديدي خدا جونم برگشتم سمت خودت؟ ديدي اونو كنار زدي و من موندم و خودت... چقدر آرومم...

* لينك پست قبل حذف شد.

* مشكلات كار زياده. ديروز و امروز خيلي چيزا پيش اومد. يعني اينقدر زياد كه هنوز نمي تونم درست كنار هم بچينمشون. متوجه يه چيزايي شدم كه هر چند به درست بودنشون مطمئن نيستم و دليلي براي اثباتشون ندارم اما تا همين حد هم كه شك كردم باعث شد با رئيس در ميون بذارم. گفتم يا خودش خبر داره كه در اين صورت بهش فهموندم من خر نيستم و فهميدم يا خبر نداره كه بايد بدونه تو مجموعه اش چي مي گذره. دلخور بودم. اينجا عليرغم همه ي خوبيهايي كه داره و عليرغم ماه بودن رئيسش مثل هر جاي ديگه خالي از مشكل نيست. ديروز با داداش اميد حرف زدم. گفتم دلخورم. گفتم هر چي هم بگذره بازم اوني كه قديمي تره نور چشميه. هر چند حرفاي رئيس تا حدي آرومم كرد اما نه خيلي... صبح تو راه رفتن بودم كه ميتراي بي خبر از همه جا زنگ زد. يهو بي مقدمه گفت: نمي خواي از اونجا بياي بيرون؟ گفتم: من راضيم. گفت: يه جاي خوب، با شرايط خوب، حقوق خوب، و در كل ايده آل. پرسيدم كجا و برام توضيح داد. راستش يه كم قلقلك شدم اما از اونجايي كه طي اين چند سال جابجاييهام داغونم كرده مردد بودم. دردسرتون ندم. ميترا هم كه استاده تو آب و تاب دادن قضايا. زنگ زد به اون آقا و براي شنبه برام وقت مصاحبه گرفت. گفتم من نمي خوام فعلا جايي درز كنه چون هيچي معلوم نيست و من اينجايي كه هستم با مديرش مشكلي ندارم و نمك نشناس هم نيستم. اگه بخوام كاري كنم حتما مي خوام با اطلاع خودش باشه.اين از صبح...

نزديكاي ظهر يه بلبشويي شد كه بيا و ببين! يكي از بچه ها كه واقعا امروز به سلامت عقلش شك كردم يهو مثل اين عربده كشها شروع كرد داد زدن! تا مي خواستم دهن باز كنم فرياد مي زد شما چيزي نگو! من مي دونم چقدر پشت سر من حرف مي زني و چغولي مي كني! و رو به من و اون همكارم مي گفت شما تا ظهر دو ساعت هم كار مفيد نمي كنيد!!! يعني اين براي من از فحش هم بدتر بود!!! من؟! خيلي بهم برخورد. همه ي اين فريادهاش سر اين بود كه قبول كرده بود جاي يكي از بچه ها كه رفته مرخصي وايسه و حالا كه از پسش بر نميومد توقع داشت من برم كمكش كنم. همينو بگم كه دستام شده بود مثل چوب خشك و ناخنهام بنفش بنفش! و انگار تا مغز استخونم يخ كرده بود. هيچي نگفتم اما بيشتر وسوسه شدم براي اون پيشنهاد. كسي كه حتي تو رده ي پستي من هم نيست و ثبّات معموليه حق نداره فقط به خاطر سن بيشترش و اين كه من حرمت نگه مي دارم دهنشو به اندازه ي عرض شونه اش باز كنه و هر چي توشه بريزه بيرون. بعد از رفتنش به رئيس گفتم من آستانه ي تحملم خيلي بالاست اما خدا نكنه تموم شه. همينو گفتم تا در صورتي كه اتفاقي خواست بيفته حرفي داشته باشم كه ديديد؟! چه جوري بهم توهين ميشه و كاري نكرديد.

سپردم به خدا. تو اين چند سال و اين چند تا محيط به خوبي ياد گرفتم كه دل به هيچ جا نبندم. خداروشكر كه هميشه شرايطشو برام جور ميكنه. حتي اگه اين پيشنهاد كاربردش تا اين حد باشه كه بزنم تو سرشون و بگم موقعيت كار زياد دارم.

ميترا گفت به اون آقا گفتم ياسي كسيه كه بعد از رفتنش رئيسمون حاضره با هر شرايطي برش گردونه اما خودش ديگه قبول نمي كنه. پيش خودم فكر مي كنم چرا آدم بزرگا حتي شعور بچه ها رو هم ندارن. چرا هميشه كاري مي كنن كه بعدش پشيمون بشن. انگار جز اين نميشه عمل كرد...


* عصر رفتم كلاس. سازمو نبردم. مي دونستم كوك اين قطعه رو سركلاس نداريم چون كوك دستگاههاي ايراني نيست اما نبردمش. گفتم استاد خودش درستش كنه. كوكشو درست كرد و گفت بزنيد. خيلي مسلط بودم اما... يعني يه روز به آخر عمرم باشه يه درس درست و حسابي به اين ابوذر مي دم! تا پايه رو زدم گفت: يه لحظه صبر كنيد! اين اينجوري اجرا نمي شه ها! دو چپ رو بلافاصله بعد از راست نياريد.يه جورايي مثل دراب بچسبونيدش به نت بعدي. البته حق هم داريد. تو ريتم هيچ اثري نداره و به قدري هم ملايم اجرا شده كه شايد تو شنيدن اصل قطعه هم متوجه نشيد.

يعني فقط نگاش كردم. بعد گفتم: مي دونيد اگه يه روزي مربي شم... گفت: چي؟ گفتم: مي ذارم هنرجوم نتيجه ي دوهفته زحمتشو بزنه بعد ايراد مي گيرم. اصلا چرا همون دو هفته پيش بهم نگفتيد؟ من اين درس رو سه روزه تموم كردم. گفت: خواستم ببينم خودتون متوجه ميشيد! اينجوري ديگه هيچ وقت از ذهنتون نميره.

اينا رو كه گفت يه كم تمركزم از بين رفت. هر چند گفت همونجور كه خودتون زديد بزنيد اما بازم طاقت نمياورد و دوباره بهش اشاره مي كرد. ديگه قيافه ام اساسي رفت تو هم. گفت: دلخور نشيد ازم. گفتم: اينجا كلاسه و حرف حرف شماست. خوب جاي ديگه هم حرف ماست. تازه مي خواست از دلم دربياره و هندونه زير بغلم بذاره هي مي گفت اينكارو براي هنرجوي باسابقه و پيشرفته مي كنم كه ظرائف تو ذهنش بمونه. جوجه فكر كرده نمي فهمم.

بعدم گفت: راستي يه هنرجوي جديد دارم كه(شغلش تا حدي مربوط به ما ميشد اما نه اونجوريا). منم گفتم: همين ديگه! هنرجوي جديد اومده كه با من اينجوري مي كنيد. گفت: به خدا شما تاج سر ماييد! شما قديمي هستيد و من هر وقت هر كاري داشته باشم به شما ميگم.

نه الانِ ابوذر كلا مدتيه تعريف و تمجيد حالمو به هم ميزنه. هميشه كه باشي ديده نميشي... اين يه اصله... البته براي آدماي ظاهر بين... فكر مي كنه همه حرمت استادي و شاگردي نگه مي دارن و كارايي رو كه من كردم براش مي كنن. بي خيال... اينا خيلي وقته تاريخ مصرفشون براي من گذشته...

* دم در ديدمش... نمي دونم... حسم ميگه خودش بود... مجبور بودم از جلوش رد شم... پياده رو تازه سنگفرش شده بود و راه عبور نداشت... بايد از جلو ماشينش مي گذشتم... آروم بودم... اگه به حسم باشه كه مي گم خودش بود... وقتي صاف رسيدم روبروش يه لحظه نگاه كردم... تو تاريكي خيابون خودشو فرو كرده بود تو صندلي... مهم اينه كه اوني كه خودشو قايم مي كرد من نبودم...

***


اضافه شد... پنجشنبه.

راستش قضيه ديروز خيلي برام گرون تموم شد. مخصوصا وقتي بهش گفتم درس جديد بهم بده و گفت درست كردن همين دو هفته طول ميكشه! اما فقط و فقط نيم ساعت!!! وقت گذاشتم و درستش كردم. صبح بهش اس ام اس دادم كه تموم شد اما نه با سرعت بالا. جواب داد: بسيار خوب اگه تونستيد ساز بياريد اگرم نه ايشالا جلسه ي آينده. جواب دادم: ساز ميارم ديروزم فراموش كردم وگرنه مياوردمش. درسته استادمه اما قضيه برام يه جورايي حيثيتي شده بود و مي خواستم روشو كم كنم.

با ساز رفتم آموزشگاه... داشته باشيد چي شد؟! صداي ابوذر از تو آبدارخونه ميومد. سازمو گذاشتم روبروي مبلهاي كنار كلاس و خودم رفتم رو مبلهاي اونوري بشينم. بايد بود چند قدمي بر مي گشتم به عقب تا برسم به اون مبلها. تا خواستم بشينم هادي خان رو ديدم كه از آبدارخونه بيرون اومده و در حال دولا شدن بود تا ساز منو برداره! يعني ننشسته نصفه رو هوا موندم! بي اينكه برگرده سازو برداشت و رفت تو كلاس. يادم افتاد به اونايي كه موتورشونو زنجير نمي كنن و ميگن تا جنبيديم ديديم بردنش! اولش كه خشكم زد. بعدش بي اختيار رفتم سمت كلاسش تا ببينم چرا سازمو برد؟! نرسيده به در كلاس خودش اومد بيرون. تازه شروع كرد سلام و احوالپرسي! خودش ادامه داد: باشه كوكش مي كنم.

گفتم: اما من نمي خوام كوكش كنم كه!

گفت: خوب بگيد كوكش چيه؟ 

. هيچي...

- شوره؟ سه گاهه؟ همايونه؟

. نه! اصلا من فقط آوردمش باهاش بزنم... نمي خوام كوكش كنم...

- كوكش چيه؟ قطعه تون چيه مگه؟

. دوچپ اردوانه. دو مينوره.


خنديد و رفت سازمو آورد داد دستم. حالا چون دسته ي جعبه دست خودش بود مجبور شدم جعبه رو بغل كنم تا برسم به نيمكتها!

خواستم برم تو كلاس كه ابوذر با يه تيكه پيراشكي گنده تو دستش اومد جلوم و اصرار كه بفرماييد تو رو خدا! يعني من مونده بودم مي خواد همه ي اينو بخوره؟! من اگه اينو مي خوردم تا دو روز از غذا خوردن معاف بودم. رفتم تو كلاس و سازو درآوردمو شروع كردم. پنجره كلاس باز بود... بوي بهار غوغا مي كرد... واقعا آدم مست مي شد... به شدت عرق مي ريختم... نمي دونم چه مرگم شده بود... من از پنجره ي باز كلاس خيلي خاطره دارم... يه كم كه زدم ابي اومد و يه مقدار كه زدنمو ديد گفت: زدنتون خيلي عوض شده. مخصوصا دوچپها رو خيلي خوب مي زنيد. ولي بايد بود مي رفت كلاس بغلي و كلي عذرخواهي كرد و رفت. چند بار براي خودم زدم و آرومتر شدم كه ابوذر و ابي اومدن تو. ابوذر گفت ديديد اين همه دلخوري نداشت! نيم ساعته تمومش كرديد! گفتم: آره نيم ساعت اما گفتنش يه دقيقه طول مي كشيد. حالا بذاريد پايه رو بزنم ببينيد خوب شده؟ تا زدم نگاش كردم و گفت: آهان! درست شد! اما فرصت نشد همه شو بزنم چون وقت كلاس ابي بود.

يه جورايي رفتم تا فقط بهش يه چيزايي رو ثابت كنم. اما به نظر خودم برخوردش يه جوري بود. شايد واقعا انتظار داشت دو هفته وقت رو همين بذارم. بيرون كه اومدم اومد و با خنده گفت: خيلي خوب شده بودا! گفتم: خوب خدا رو شكر. اما حرفاش اصلا به دلم ننشست. هادي خان تو كلاس بود. نرفتم سراغش و اومدم بيرون...



چهارشنبه سی ام فروردین 1391 | | یاسی | |
Design By : ParsSkin.com